http://drakbat.persiangig.com/D%20a%20r%20k%20B%20a%20t/%D9%81%20%D8%A7%20%D9%86%20%D9%88%20%D8%B3.jpg

قول داده ام…

گاهی

هر از گاهی

فانوس یادت را

میان این کوچه ها بی چراغ و بی چلچله، روشن کنم

خیالت راحت! من همان منم؛

هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره

میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم

اما به هیچ ستاره‌ی دیگری سلام نخواهم کرد…

خیالت راحت!



تاريخ : سه شنبه 1393/04/31 | 20:7 | نویسنده : vajakar |

https://fbcdn-sphotos-b-a.akamaihd.net/hphotos-ak-ash3/s480x480/537073_493857334014738_190109399_n.jpg

 

مثل درختی که توی باد

تکیه می زند به درختی

مایل ام به تو



تاريخ : سه شنبه 1393/04/10 | 10:26 | نویسنده : vajakar |

 

او به تو خندید و تو نمی دانستی  
این که او می داند  
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی  
از پی ات تند دویدم  
سیب را دست دخترکم من دیدم  
غضبآلود نگاهت کردم  
بر دلت بغض دوید  
بغض ِ چشمت را دید  
دل و دستش لرزید  
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک  
و در آن دم فهمیدم  
آنچه تو دزدیدی سیب نبود  
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک  
ناگهان رفت و هنوز  
سال هاست که در چشم من آرام آرام  
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان  
می دهد آزارم  
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم   
می دهد دشنامم  
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز  
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم  
که خدای عالم  
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟

بهنام منصوری:

 

تو به او خندیدی؛و نمیدانستی

که با این کارَت

اوّلین قصّۀ این گیتی را

باز نویسی کردی!!!

قصّۀ آدم ُ شیطان ُ بهشت!!

قصّۀ میوۀ ممنوعۀ سیب!!

توی این قصّۀ دیرین ُ قدیم

که همه میدانند!!

آمد ابلیس،بسان ِیک مار

کرد او،وسوسه آدم را؛تا

بخورد از آن سیب

تا بفهمد که چه طعمی دارد!!!

آنقدر وسوسۀ طعم جدید

دلنشین بود،که آدم آمد

و بخورد،از آن سیب.

اینچنین بود،که از خلد برین،شد اخراج

و تو امروز،دوباره،آنرا

اینچنین باز،نمودی اجرا!!

تو ز من،میوۀ ممنوعه طلب کردی ُ من

با سخاوت به تو آنرا دادم

لیکن از بخت بدم

من نمیدانستم

پدر پیر تو هست،گل پیرا*

تو به او،میوۀ ممنوعه تعارف کردی

و بسان ِشیطان

خنده کردی،و شدی باعث آن

که زند گاز،آنرا

تو نمیدانستی؟!!

او بُود عاشق تو،ای دختر؟!!

تو نمیدانستی؟!!

خنده و لبخندی

که نشیند به لب معشوقه

میتواند به دل هر عاشق

بنماید قند،آب؟!!

تو نمیدانستی؟!!

بودن معشوقه

به کنار عاشق

مثل بودن به بهشت است؛کنار حوری؟!!

آری آری؛تو بهشتش بودی!!

لیک،با این عملت

گشت آن عاشق بیچاره ز کاشانۀ خود،آواره

تا نیفتد ز خجالت،چشمش

به دو چشم پدرت!!

این وسط،بود مقصّر،چه کسی؟!!

تو که از باغچۀ همسایه

سیب را دزدیدی؟!!

یا گناه از پدرت بود،که کرد

تا دم درب؛شما را تعقیب؟!!

یا گناه از من بود؟!!

که به تو،دادم سیب؟!!

نه.نه.هیچکدام!!

این وسط،صاحب باغچه است مقصّر،ای دوست!!

او هوس کرد ُ مرا آنجا کاشت!!

جای من،سرو اگر کاشته بود

یا چناری سرسبز

یا سپیدار؛آنوقت

تو نبودی قادر؛که بدزدی سیبی!!!

باغبان هم،عوض تعقیبت

تا که میدید تو را

جای دعوا،میکرد

بوسه باران،رُخ ِزیبای تو را!!

جای چشم غرّه به عاشق رفتن

مینشاند او،به لب خود،لبخند

تا که میدید شما

عاشق ُ و واله ُ شیدای همید.!!!

آری ای دوست؛اگر سرو به جای من بود

آخرِاین قصّه

ختم میشد به عروسی ُ وصال!!

نه به دوریّ ُ شکست ُ هجران!!

لیک تقدیر،چنین بود،که من

داخل باغچه باشم؛تقدیر!!!

ای امان از تقدیر!!!

ای فغان از تقدیر!!!



تاريخ : یکشنبه 1393/04/01 | 11:16 | نویسنده : vajakar |

 

حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی؛


من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛

باغبان از پی من تند دوید؛

سیب را دست تو دید؛

غضب آلود به من کرد نگاه؛


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک؛


و تو رفتی و هنوز؛


سال هاست که در گوش من آرام آرام؛


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم؛


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛


که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛



بعدها فروغ فرخزاد جواب حمید مصدق را اینطور داده است:

من به تو خندیدم؛

چون که می دانستم؛

تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛


پدرم از پی تو تند دوید؛


و نمی دانستی باغبان باغچۀ همسایه؛


پدر پیر من است؛


من به تو خندیدم؛


تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛


بغض چشمان تو لیک؛


لرزه انداخت به دستان من و


سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛


دل من گفت: برو!


چون نمی خواست به خاطر بسپارد؛


گریۀ تلخ تو را؛


و من رفتم و هنوز؛


سال هاست که در ذهن من آرام آرام؛


حیرت و بغض تو تکرار کنان؛


می دهد آزارم؛


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛


که چه می شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛



و از آنها جالب تر جوابیۀ یک شاعر جوان به اسم جواد نوروزی بعد از سال ها به این دو شاعر است:

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛


باغبان از پی او تند دوید؛


به خیالش می خواست؛


حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛


از پسر پس گیرد!


غضب آلود به او غیظی کرد!


این وسط من بودم؛


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم،


بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق


و لب و دندان


تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام!


هر دو را بغض ربود...


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:


«او یقیناً پی معشوق خودش می اید!»


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:


«مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!»


سال هاست که پوسیده ام آرام آرام!


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؛

 

 



تاريخ : شنبه 1393/03/24 | 18:29 | نویسنده : vajakar |
 

 

 

مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه


شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
باز صدای پاش میاد
من غمای کهنه مو بر میدارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه


گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه


خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه میافتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه تنهایی میخواد
بر میگردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد


مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

 

دانلود : ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1393/03/12 | 16:27 | نویسنده : vajakar |

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست 
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی 
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی 

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

 

دانلود : ادامه مطلب


برچسب‌ها: دانلود آهنگ سلام از ستار

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1393/03/06 | 18:52 | نویسنده : vajakar |

 http://s4.picofile.com/file/7862954408/Forough_Farrokhzad_32_.jpg

 

آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند

و ماهیان به دریا ها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه ی خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پبغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشده  عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره وقیح فواحش

یک هاله مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الکل

با آن بخار های گس مسموم

انبوه بی تحرک روشن فکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسد هاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه میشدند

آنها غریق وحشت خود بودند

و  حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید

اما همیشه در حواشی میدانها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم

در پشت چشمهای له شده، در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

شاید، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته ایمانست

آه ، ای صدای زندانی

ایا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها ...



تاريخ : شنبه 1393/02/27 | 18:53 | نویسنده : vajakar |



جان مي دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نميکنم
افسوس بر دو روزه هستي نمي خورم
زاري براين سراچه ماتم نمي کنم
با تازيانه هاي گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختيم نگر که فريبم نداده است
اين بندگي که زندگيش نام کرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم که زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جام من
گر من به تنگناي ملال آور حيات
آسوده يک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از کرشمه هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
اي سرنوشت از تو کجا مي توان گريخت
من راه آشيان خود از ياد برده ام
يک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن که نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شکنجه خدا را مکن دريغ
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز
اي سرنوشت هستي من در نبرد تست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازيانه را



تاريخ : دوشنبه 1393/02/15 | 9:53 | نویسنده : vajakar |

http://www.gallery.minafam.com/wp-content/thumbnails/1951.jpg


از یک جایی ببعد آلیس میشوی

در عجایب سرزمینی که جز خاطره

پای هیچ عصایی به آنجا باز نمیشود...

از یک جایی ببعد،به خودت که می آیی

پر شدی از رفت و آمد رویاهای پا برهنه ای که

اعتبارشان نسبت مستقیم دارد

با آرزوهای خطور نکرده در سر واقعیت ...

از یک جایی ببعد ،خارج از فهم جوانی و پیری

خاطره در تو دلقکی میشود

که دیگر زورش به اتمام یک سیرک خنده دار نمی رسد ...

از یک جایی ببعد شهر در خاطرات ذهنی ات به گل مینشیند

تا دست از عصا دراز تر

برگردی...

برگردی به خواب ،به رویا، به هرچیزی ...

هرچیزی که دیدنش از زندگی لذت بخش تر است...

از یک جایی ببعد فقط باید خوابید

که تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است

و به رویاهای خوش برباد رفته

پیوند خواهد زد ...


برچسب‌ها: روزت مبارک مادر

تاريخ : شنبه 1393/01/30 | 11:7 | نویسنده : vajakar |



 

گاهي هواي چاره اي ميکند دلت

 چاره اي که بکشي بيرون از زير چاره ها براي تنهايي ات

ساز همه را تو کوک ميکردي

و حالا تک ساز بي کوک هم... تو شدي

خنده دار است اين کار فلک

عمري با خندهايت گرم کردي خانه را

اما حالا فقط ...

دل خوش به صداي خنده ي  يادگاري هاي عمرت هستي

و افسوس نمي خوري ،،، با تمام بي سهمي ات در اين هستي

فقط گاهي يواش مي گويي که اي کاش

 صداي خنده ها  چند کوچه اي نزديکتر  بود

***

 دستان تو  درد ميکنند ...

همان دستاني که هم جنس زحمت شدند ...

همان هايي را ميگويم  که سالها همسايه ي دريا بودند

آن دستاني  که با کمر باريک استکان چاي عجيب آشنايند

آنهايي که اشک هاي گونه را پاک کردنشان را خوب  ميدانند

آري مقصودم دستانتند ...

***

چه درد مي آورد ...

 وقتي که چشمانت  ،،، دور و نزديک را خوب نميبينند

اما خودت ،،، خوب دورها را ميبيني

چشمانت ... ديدگانش تار و بي سو

و سياهي اش شده همرنگ تار مويت

اما  نميشود انکار

 در ديده ات خدا  نور پاشيده  انگار

چه رازيست بين خوش حالي و خوش بختي

با گه گاه شبنم چشمانت

چه حرفهاييست در گلشن نگاهت

بي آنکه روي لب  بياروي مي چينمشان  از رويت

....


برچسب‌ها: برای مادربزگم دعا کنید

تاريخ : یکشنبه 1393/01/17 | 21:2 | نویسنده : vajakar |
madar-background_www.Patugh.ir (10)

 

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !



تاريخ : شنبه 1393/01/09 | 11:6 | نویسنده : vajakar |
http://www.seratnews.ir/files/fa/news/1392/12/29/91461_887.jpg



(بهارتان مبارک ...)


بازکن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می‏گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه چلچله ها برگشتند.

و طراوات را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

حالیا  معجزۀ باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که  در این کوچه تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را جشن می‏گیرد!

خاک جان یافته است

توچرا سنگ شدی؟

توچرا این همه دلتنگ شدی؟

بازکن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.



تاريخ : جمعه 1393/01/01 | 10:36 | نویسنده : vajakar |

http://www.wisgoon.com/media/pin/images/o/2013/12/1386078313010548.jpg


غمگینم...


مثل مادری


که کودک گل فروش اش


با دسته گل ها به خانه برگشته!


غمگینم...
 


مثل فرمانده ای بازگشته از جنگ


که نام سربازانش را


با خودکشی سیگار بر بغض هایش


بیاد آورد! 



غمگینم... 


مثل گورستانی


که آخرین قبرش را


خدا خریده باشد!




غمگینم...
 


مثل رویایی


که فقط تنهایی می فهمد


بی مرزی اش را!



غمگینم...
 


مثل تقویم زندانی ها


که تمام روزهایش


سقط در تعطیلی هاست!



غمگینم...
 


مثل دقایق فلج شده


در گذر از رفراندوم عذاب!




تاريخ : چهارشنبه 1392/12/21 | 12:51 | نویسنده : vajakar |

 

 

دوست می دارمت به بانگ بلند

تا کی آهسته و نهان گفتن؟

 

 



تاريخ : جمعه 1392/12/09 | 17:22 | نویسنده : vajakar |


جهان ، چیزی شبیه موهای توست

سیاه و سرکش و پیچیده ...

خیال کن چه بدبختم من

که به نسیمی حتی

جهانم آشوب میشود ...




تاريخ : شنبه 1392/11/26 | 9:12 | نویسنده : vajakar |

http://hoze-naghashi.persiangig.com/image/19/2009-09-17_225047.jpg



نمیگویم شایسته ی پر کردن تنهایی ات هستم

دستت را به من بده

تا هردو با هم تنها باشیم ...



تاريخ : سه شنبه 1392/11/15 | 8:54 | نویسنده : vajakar |

http://www.momtaznews.com/wp-content/uploads/2013/08/fd38d72ddfd7a186d51d6b99afe90618.jpg


از باغ میبرند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن میروی

شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار میبرند که زندانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانیت کند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند ...



دانلود : ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1392/11/07 | 8:59 | نویسنده : vajakar |


http://pic.photo-aks.com/photo/nature/rain/large/rain-forest-painting.jpg

( دلم بارون میخواد )

 

 

 

چه اشتباه بزرگیست !

 

تـلــخ کردن زندگیمان

 

برای کسی که در دوری ما

 

شیرینترین لحظات زندگیش را سپری می کند



تاريخ : پنجشنبه 1392/11/03 | 15:53 | نویسنده : vajakar |

http://www.avapress.com/images/docs/000058/n00058289-b.jpg

.

.

.

بگذار کسی نداند که چگونه من به جای بوسیده شدن و نوازش شدن گزیده شده ام


بگذار هیچ کس نداند ، هیچکس


و از میان همه ی خدایان ، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد ....



تاريخ : چهارشنبه 1392/10/25 | 23:54 | نویسنده : vajakar |

کارت پستال تبریک شب یلدا



تاريخ : شنبه 1392/09/30 | 17:48 | نویسنده : vajakar |
http://www.farspatogh.ir/data/photos/m/23/23331-1385576039-20263c5a5e334fd6b90c7ba435856fb4.jpg



دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده


لینک دانلود : ادامه ی مطلب


برچسب‌ها: دانلود دنیای این روزای من داریوش

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1392/09/26 | 10:54 | نویسنده : vajakar |


سلام ، حال همه ما خوب است ،

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،

كه مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .

با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از كنار زندگی می گذرم

كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان !

تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود .

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است

اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی

ببین انعكاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست !

راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند !

بی پرده بگویمت ، فردا را به فال نیك خواهم گرفت

دارد همین لحضه یك فوج كبوتر سپید ، از فراز كوچه ما می گذرد

باد بوی نامه های كسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ! ؟

نه ری را جان !

نامه ام باید كوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ،

از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوب است


امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !



دانلود : ادامه ی مطلب



برچسب‌ها: دکلمه ی خسرو شکیبایی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1392/09/18 | 10:12 | نویسنده : vajakar |




عکس با موضوع فقر


http://majdifamily2.ir/wp-content/uploads/2013/03/20120906235326_94a243a48b6efc342eb841f90796d4b1.jpg



فقر چیزی را نداشتن است ...

ولی آنچیز پول نیست ...

طلا و غذا نیست ...

فقر

همان گرد و خاکی است که

بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتاب فروشی مینشیند

فقر

تیغه های برنده ی ماشین بازیافت است

که روزنامه های برگشتی را خرد میکند


فقر

کتیبه ی سه هزار ساله ای است

که روی آن یادگاری نوشته اند

فقر

پوست موزی است که از پنجره ی یک ماشین به خیابان می اندازند

فقر ، همه جا سرک میکشد

فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست

فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است ...


( درد من تنهایی نیست ، بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت،

بی عرضگی را صبر،

و با تبسمی بر لب ، این حماقت را حکمت خدا می نامند.

" گاندی " )



تاريخ : یکشنبه 1392/09/10 | 10:26 | نویسنده : vajakar |


در انتظار توام


در چنان هوایی بیا


که گریز از تو ممکن نباشد


تو


تمام تنهایی‌هایم را


از من گرفته‌ای


خیابان‌ها


بی حضور تو


راه‌های آشکار جهنم‌اند



تاريخ : جمعه 1392/09/01 | 11:30 | نویسنده : vajakar |
 

 


میان تاریکی

 

تو را صدا کردم

 

 

سکوت بود و نسیم

 

 

که پرده را می برد .

 

 

در آسمان ملول

 

 

ستاره ای می سوخت

 

 

ستاره ای می رفت

 

 

ستاره ای میمرد !

 

 

تو را صدا کردم

 

 

تو را صدا کردم

 

 

تمام هستی من ...

 

 

چو یک پیالۀ شیر

 

 

میان دستم بود

 

 

نگاه  آبی ماه

 

 

به شیشه ها می خورد

 

 

ترانه ای غمناک

 

 

چو دود بر می خاست

 

 

ز شهر زنجره ها

 

 

چو دود میلغزید

 

 

به روی پنجره ها

 

 

تمام شب آنجا

 

 

میان سینه ی من

 

 

کسی ز نومیدی

 

 

نفس نفس می زد

 

 

کسی به پا می خاست

 

 

کسی تو را می خواست

 

 

دو دست ِ سرد او را

 

 

دوباره پس می زد !

 

 

 تمام شب آنجا

 

 

ز شاخه های سیاه

 

 

غمی فرو میریخت

 

 

کسی ز خود میماند

 

 

کسی ترا می خواند

 

 

هوا چو آواری

 

 

به روی او می ریخت

 

 

درخت کوچک من



 

به باد عاشق بود



 

به باد ِ بی سامان



 

کجاست خانه ی باد ؟



 

کجاست خانه ی باد ؟

 



تاريخ : شنبه 1392/08/25 | 16:20 | نویسنده : vajakar |


http://www.irafta.com/admin/image/userimage/calaqh@yahoo.com.jpg


  این شعر

  جلوی چشم دوربینهای مدار بسته

  شروع شد

  جایی که بوسیدن ممنوع بود

  و آغوشت

  هفتاد ضربه شلاق داشت.

  شعر بیچاره خیلی دیر فهمید

  عشق ، فقط نسبتی است

  که امنیت اجتماعی را

  به خنده می اندازد

  خیلی دیر ، یعنی وقتی که

  روی میز بهم ریخته صبحانه

  خودکشی کرد....



تاريخ : جمعه 1392/08/17 | 17:12 | نویسنده : vajakar |

عکس نوشته های فلسفی مرداد 92



عکس نوشته های فلسفی مرداد 92



عکس نوشته های فلسفی مرداد 92



عکس نوشته های فلسفی مرداد 92



عکس نوشته های فلسفی مرداد 92



لبخند بزن؛

برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،

تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد ...



تاريخ : جمعه 1392/08/10 | 16:51 | نویسنده : vajakar |

 

 

 


ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

 

                              بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

 

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

 

                              در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

 

                              با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

 

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

 

                              من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

 

                              او در دل سودازده از عشق شرر داشت

 

او در همه جا با همه کس در همه احوال

 

                              سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

 

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

 

                             در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

 

آن عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

 

                             مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

 

من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ

 

                             دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

 

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

 

                            مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

 

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

 

                            آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

 

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

 

                            چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

 

من گور ویم و گور ویم، بر تن گرمش

 

                             افسردگی و سردی ِ کافور نهادم

 

او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر

 

                             سنگیست که من بر سر آن گور نهادم

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : سه شنبه 1392/07/30 | 18:4 | نویسنده : vajakar |

 

 

خدا در روستای ماست

 

خدا در روستای ما کشاورز است

 

خدا را دیده‌ام با کارگر‌ها مهر را می‌‌کاشت ، ایمان را درو میکرد

 

خدا بر روی چمن‌ها میدمید و میدوید از روی شالیزار

 

خدا با باد و گندمزار می‌رقصید

 

خدا با کدخدای روستای ما برادر نیست
 
خدا از آبشار کوه‌های روستا جاریست
 
کنار چشمه ی پاکی
 
خدا را دیده‌ام با دست‌های ساده و خاکی
 
خدا هم همچو دیگر مردمان روستا از کدخدا شاکی‌
 

 

خدا هم اشک هایش را تهی میکرد روی کشتزار روستای ما

 

خدا در روستای ماست

 

من از این روستای سبز و از این بوی شالی میشوم سر مست
 

خدا هر جا که بوی گندم و آب و علف باشد در آنجا هست

 

خدا در روستای ماست

 

خدا در روستای ما کشاورز است

 

 

لینک دانلود این آهنگ :

http://dl.behmusic224.com/music/1392/Mehr/Irani/Parvaz%20Homay%20-%20Khoda%20Dar%20Roostaye%20Maast/Parvaz%20Homay%20-%20Khoda%20Dar%20Roostaye%20Maast.mp3

 


برچسب‌ها: با فیلتر شکن دانلود کنید _ دانلود آهنگ خدا ازهمای

تاريخ : دوشنبه 1392/07/22 | 17:54 | نویسنده : vajakar |

http://www.hamechibazar.ir/wp-content/uploads/074.jpg

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

 

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

 

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

 

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.

 

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.

 

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 

****

 

وقتی که دیگر نبود

 

من به بودنش نیازمند شدم

 

وقتی که دیگر رفت

 

من به انتظار آمدنش نشستم

 

وقتی که دیگرنمی توانست مرا دوست بدارد

 

من او را دوست داشتم

 

وقتی او تمام کرد

 

من شروع کردم

 

وقتی او تمام شد

 

من آغاز شدم

و چه سخت است

تنها متولد شدن 

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن است  ...

 



تاريخ : پنجشنبه 1392/07/18 | 18:43 | نویسنده : vajakar |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.