تبليغاتX
گلهای آتشین
گلهای آتشین

اخبار. شعر .عکس.


مرگ می رقصد

 

 

       مرگ می رقصد

    زوزه ی قلبم در سطر خاموشی میمیرد

   بت های خانگی بی سر

   خود کشی کردند

   در درازای توحش

   مرگ میرقصد

   دامنش پایم را می گیرد...

   می پیچم به پای مرگ

   می میرم به پای مرگ...

   Anali

یکشنبه پنجم مهر 1388  توسط شهاب و شهریار  |

 

آرام میگیرم

 

  

 

 

 آرام میگیرم که از یاغی گری ها در امان باشم

   سکوتم را نیست هیچ شبه ای

   آرام میگیرم...

   گذشته ام در ان سوی آینه تکرار میشود

   میان باغ و درخت و خاک و خاطره تکرار میشود...

 

Anali      

یکشنبه پنجم مهر 1388  توسط شهاب و شهریار  |

 

آتیش

وای دارم آتیش میگیرم

دیگه از غصه و غم دلم میخاد بمیرم

وای اگه برگرده پیشم

براش پروانه میشم ازش جدا نمیشم

 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388  توسط شهاب و شهریار  |

 

یارا

یارا فریاد از تو

داد و بیداد از تو

دل تا سرا زلفت در دام بلا شد

 زنجیر دلم کو؟

دیوانه رها شد

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

مرا به خانه ام ...

چندمین روزه که از دانشگاه بیرونم انداختند خیلی اعصابم خورده . مسئولان دانشگاه دارند نشون میدند چقدر آدمهای بی منطق و بد اخلاقی هستند .

ما هم وکیل گرفتیم آقایان خرمشاهی و سلطانی .

خرمشاهی قراره ۵ اسفند بیاد زاهدان و سلطانی دیروز لایحه دفاعی خودشو برای من فرستاد.

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

اي خدا

اي خدا

اي خنده مرموز مرگ آلود

با تو بيگانه است دردا ناله هاي من

من تو را منكر

تو را عاصي

تو را كافر

كوري چشم تو اين شيطان خداي من است

(فروغ فرخزاد)

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

ممنوع الوردود شدم

دانشگاه ( سیستان و بلوچستان ) مثل اینکه واسه نامردی برای ما کم نمیاره من (شهریار حسین بر ) علی باقری کامران جلیل ابراهیم اسکافی صابر رستاد علی نمازی و میلاد همتی پور ممنوع الورود و دو ترم حذف ترم شدیم

شنبه دوازدهم بهمن 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

دلم من

دلم گرفته ز این جا هوس سفر دارم

چهارشنبه نهم بهمن 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

مرا ببوس

مرا ببوس

مرا ببوس برای آخرین

تو را خدا نگهدار

که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته گذشته ها گذشته

شنبه پنجم بهمن 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد

و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک. خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت....

در کوچه باد می آید... در کوچه باد می آید...

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی که با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش با لا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کند

سلام........سلام....

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور..سنگین..سرگردان

فرمان ایست داد.

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست. او هیچ وقت زنده نبوده است.

در کوچه باد می آید.

کلاغ های منفرد انزوا در باغ های پیر کسالت میچرخند

و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خواست

و گیسوان کودکی اش را در ابهای جاری خواهد ریخت

وسیب را که سر انجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد؟

ای یار. ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

ان برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند

انگار آن شعله بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز. ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ شروع به وزیدن میگیرد

دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد

ما مثل مرده های هزاران هززار ساله به هم میرسیم

و آنگاه خورشید به تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار ان شراب مگر چند ساله بود؟

نگاه کن در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد.

و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد.

من عریانم . عریانم . عریانم

مثل سکوت میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق . عشق . عشق

من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن . راز ان وجود متحدی بود

که از حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

"فروغ فرخـــــــزاد"

یکشنبه یکم دی 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

تولدی دیگر

 

همه هستی من آیه تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها ورستن های ابدی خواهد برد

من در آیه تو را آه کشیدم. آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زند گی شاید

یک خیا بان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می اویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد,در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید"صبح بخیر"

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آن را با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناریها

که به اندازه یک پنجره میخوانند

آه.

سهم من این است

سهم من این است

سهم من,

آسمانیست که اویختن پرده ای ان را از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی در پوسیدگی غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:

"دستهایت را دوست می دارم"

دست هایم را در باغچه می کارم.سبز خواهم شد,میدانم میدانم میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام

تخم خواهند گذاشت

گوشواره به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در انجا

پسرانی که به من عاشق بودند,هنوز

با همان موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکی ام دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویر اگاه که زمهمانی یک آینه بر میگردد

وبدین سان است که کسی میمیرد و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد.

من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین مینوازد

آرام.آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد..

                                 "فروغ فرخزاد"

چهارشنبه ششم آذر 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

محراب عشق

 

  بیاور صراحی که مجنون شوم

  قلندر وش از خویش بیرون شوم

  در آمیزم از نو به غوغای دل

  بها یابم از نو زسودای دل

  به مستی شوم غافل از هر چه هست

  به جز یاد آن دیده می پرست

  بده ساقی آن جام مینائیم

  که افزون کند شور و شیدائیم

  به محراب عشقم ببر ساقیا

  نه با پای لرزان, به سر ساقیا

  مرا فارغ از بود و نابوده کن

  ز قید جهانم تو آسوده کن

  چو در رنجم, از گردش چرخ دون

  ببر با میم تا به شهر جنون

  دگر خسته ام از گذشت زمان

  بده می که فارغ شوم از جهان

  بده جام دیگر که غوغا کنم

  به مستی ز دل عقده ها وا کنم

  سرا پا شوم لطف و شور وصفا

  پسند دل دلبری آشنا

  به مستی به درگاه حق رو کنم

  دو دست دعا سد ابرو کنم

  که ای خالق آسمان و زمین

  تو در عاشقی برترم کن ازین

               "هما میر افشار"

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

بی تو دور از تو نبودن

 

عشق اگر روز ازل در دل دیوانه نبود

تا ابد زیر فلک, ناله مستانه نبود

نرگس ساقی اگر مستی صد جام نداشت

سر هر کوی و گذر, این همه میخانه نبود

دوش دور از تو شبی بود که گفتن نتوان

همدمم جز دل افسرده و پیمانه نبود

من و جام می, و دل نقش تو در باده ناب

خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود

به فدای تو,مگر این دل دیوانه نبود؟

از چه چون شمع سحر سوختی ای هستی من

تا تو را سایه بال و پر پروانه نبود

من تو بودم همه, ای خفته چو گل در بستر

قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود

بی تو دور از تو نبودن, هنر عشق و وفاست

معجزی بود که دیدم من و افسانه نبود

"هما میر افشار"

دوشنبه بیستم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

نور خدا

 

کم خور غم دنیا را, می زن دو سه پیمانه

تا چند اسیر دل, ای عاقل و فرزانه؟

ای بی خبر از مستی, بگذر زغم هستی

بر خیز وبزن ساغر, میخانه به میخانه

گر قرب خدا خواهی, یک سینه صفا اور

بیهوده چه میجویی, در کعبه و بتخانه

این عمر گریزان را, کی ارزش ان باشد

بر اتش غم سوزی, همچون پر پروانه

از عشق جهان بگذر, تا عالم جان بینی

زان پیشتر ای غافل کاین دل شود افسانه

دل صاف چنان میکن, ای ره به خطا رفته

تا نور خدا بینید, در چهره جانانه

"هما میر افشار

یکشنبه نوزدهم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

راهی به سوی خدا

 

عاشق نشدی زاهد ,دیوانه چه میدانی؟

در شعله نرقصیدی, پروانه چه میدانی؟

لبریز می غمها, شد ساغر جان من

خندیدی و بگذشتی, پیمانه چه میدانی؟

یک سلسله دیوانه, افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو, افسانه چه میدانی؟

من مست می عشقم, بس توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد, میخانه چه میدانی؟

عاشق مشو و مستی کن, ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده ,بت خانه چه میدانی؟

تو سنگ سیه بوسی, من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد, بیگانه چه میدانی؟

دستار گروگان ده, در پای بتی جان ده

اما تو زجان غافل, جانانه چه میدانی؟

ضایع چه کنی شب را, لب ذاکر و دل غافل

تو ره به خدا بردن, مستانه چه میدانی؟

                                                                          "هما میر افشار"

دوشنبه سیزدهم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

صفای اشک

 

نه از آشنایان وفا دیده ام

نه در باده نوشان صفا دیده ام

ز نامردمی ها نرنجد دلم

که از چشم خود هم خطا دیده ام

به خاکستر دل نگردد شرار

من از برق چشمی بلا دیده ام

وفای تو را نازم ای اشک غم

که در دیده عمری ترا دیده ام

دگر مسجدم خانه توبه نیست

که در اشک زاهد ریا دیده ام

نه سودای نام و نه پروای ننگ

از این خرقه پوشان چه ها دیده ام

طبیبا مکن منعم از جام می

که درد درون را دوا دیده ام

حریم خدا شد چه شب ها دلم

که خود را زعالم جدا دیده ام

از آن رو نریزد سرشکم زچشم

که در قطره هایش خدا دیده ام

برو صاف شو تا خدا بین شوی

ببین من خدا را کجا دیده ام

 

                                  "هما میر افشار"

جمعه دهم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

بت شکن

 

ترسم ز بیدادت شبی, مستانه ساغر بشکنم

بیگانه گردم از و فا, عهد تو دیگر بشکنم

دل را چو جام لاله ای, بیرون کشم از سینه ام

این دشمن دیرینه را با دیده تر بشکنم

چون شعله آتش شوم, سوزان شوم,سر کش شوم

عهدی که بستم از وفا, میترسم آخر بشکنم

همچو گلت پر پر کنم, چشمت پر از گوهر کنم

از درد و حسرت عاقبت, آن روی چون زر بشکنم

با چشم های دل سیه, در سینه ها غوغا کنم

با شور و شعر و خنده ها, بازار گوهر بشکنم

ریزم به روی شانه ها, گیسوی هچون خرمنم

قامت قیامت سازم وغوغای محشر بشکنم

می با رقیبانت زنم,صد شعله بر جانت زنم

آخر دل رسوای تو, چون شاخه بی بر بشکنم

از رشک مجنونت کنم, از غصه دلخونت کنم

آری, همای عشق را باید شبی پر بشکنم

 

                                                                                "هما میر افشار"

جمعه دهم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

سراب

 

چه سود گر بگویمت ؟

که شب تا سحر نخفته ام

و یا دمی اگر بخفته ام

ترا به خواب دیده ام

چه سود گر بگویمت ؟

که بی تو با خیال تو

به می پناه برده ام

ونقش آن دو چشم قصه گو

به جام پر شراب دیده ام

چه سود گر بگویمت ؟

که دوریت چو شعله های تند تب

به خرمن وجود من

شراره های درد می زند

و من درون آن زبانه ها

بنای این دل رمیده را

ز بن خراب دیده ام

چه سود گر بگویمت ؟

که بی تو کیستم و چیستم

که بحر پر خروش من تویی

و ساحل صبور و بی فغان, منم

و من درون موج های سر کشت,

تمام هستی و وجود خویش را

چو یک حباب دیده ام

چه سود گر بگویمت ؟

که من ز دوری تو هر نفس

چو شمع آب می شوم

و اشک های گرم من,

به دامن شب سیاه می چکد

و من میان قطره های چون بلور آن

محبت ترا, چو نقش سرد آرزو

به روی آب دیده ام

چه سود گر بگویمت ؟

تو را بخواب دیده ام

و یا که نقش روی تو

به جام پر شراب دیده ام

تو یک خیال دور بیش نیبستی

و دست من به دامنت نمی رسد

تو غافلی و من  تمام میشوم

و دیدگان پر ز راز من

هزار بار گفته با دلم:

که من سراب دیده ام

                                                                              "هما میر افشار"

پنجشنبه نهم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

کمک

 

میزنم فریاد و میگویم کمک

میدهدپاسخ به من دیوار و میگوید کمک

پشت سر پل ها همه ویران شده

راه بر گشتی که نیست

بین من با گور تنها یک قدم

مانده و می ترسم از مرگی چنین

من نمیخواهم بمیرم آسمان

من نمی آیم بسویت ای زمین

آن که مرگش آرزو بود  او همای دیگریست

آن که در من بود و اکنون این چنین بیگانه است

دین هایی دارد و باید بپردازد        زمانی زودرس

می زنم فریاد و میگویم: کمک      تا به تن دارد نفس

نعره ام در چار دیوار اطاق پیچید و باز آید از نو سوی من

می دهد پاسخ به من دیوار و میگوید: کمک

این صدای التماس آمیز رنجم میدهد

صاحب آن کیست آیا؟ می کنم دستی دراز

تا به او یاری دهم...

                                                                            "هما میر افشار"

چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

اندام او

 

سایه اندام او در اشک من آید برقص

در میان موج ماه سیمتن آید برقص

گر برقصد شعله بی تاب از آهنگ نسیم

اشک من از های های خویشتن آید برقص

فتنه از انجمن خیزد چو آن نازک بدن

مست و خندان لب میان انجمن آید برقص

هر شب از اندام او هنگامه ای خیزد رهی

خاصه هنگامی که درآغوش من آید به رقص

                                                                            "رهی معیری"

چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

من میگم...

چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

داغ عشق

چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

دعوت

 

تو را افسون چشمانم ز ره بردست و میدانم

چرا بیهوده میگویی دل چون اهنی دارم

نمی دانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم

نمیترسی.نمیترسی.نمیترسی که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی

چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره بردست و میدانم

که سر تا پا بسوز خواهشی بیمار میسوزی

دروغ است این اگر پس آن دو چشم رازگویت را

چرا هر لحظه بر من دیوانه میدوزی؟

                                                                  "فروغ فرخزاد"                                                       

چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

نگاه کن

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن....  تمام هستیم خراب میشود

شراره ای مرا به کام میکشد

مرا به اوج می برد...مرا به دام میکشد

نگاه کن. تمام هستیم پر از شهاب میشود

تو امدی ز دورها ودورها...زسرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها.ز ابرها. بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها وشور ها

به راه پرستاره می کشانیم...فرا تر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن ........نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان شب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام!!!

به کهکشان   به بیکران   به جاودان...

کنون که آمدیم به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن...

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود

بسوی گاهواره های شعر من

نگاه کن تو دمی  و آفتاب میشود...

                                                                                      "فروغ فرخزاد"

چهارشنبه هشتم آبان 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

عکس

شنبه بیستم مهر 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

يقين دارم كه مي ايي

   يقين ﺪارم كه مي ايي

 

تو مي ايي يقين ﺪارم كه مي ايي

 

ﺰماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند

 

تو مي ايي يقين ﺪارم كه مي ايي.

 

پشيمان هم …

 

دو دستت التماس اميز مي ايدبسوي من ولي پر ميشوى اﺰهيچ

 

دستي دست گرمت را نميگيرد.

 

صدايت ﺪر گلو بشكسته والوده با گريه,بفريادي مرا با نام

 

 ميخواند

 

وميگويي كه اينك من, سرم بشكن دلم را ﺰير پا له كن ولي

 

برگرﺪ…

 

همه فرياد خشمت را بجرم بي وفايي ها,دو رنگي ها, جدايي ها

 

 بروي صورتم  بشكن, مرو اي مهربان بي من كه من دور اﺰ تو

 

 تنهايم!

 

ولي چشمان پر مهري,دگر بر چشمان مهتاب مانند نميماند

 

لباني گرم با شوري جنون انگيزنامت را نميخواند

 

دگر ان سينه پر مهر, ان سد سكندر نيست

 

كه سر بر روي ان بگذاري ودرد درون گويي

 

دو دست كوچكش, با پنجه هايي گرم و لغزنده,

 

ميان زلف هاي تو بازي نميگيرد پريشانش نميسازد,هزاران باره

 

 هستي را به پاي تو نميباﺰد…

 

 

  تو مي ايي زمانيكه نگاه گرم من ﺪيگربروي تو نمي افتد,

 

 

هراسان هر كجا, هر گوشه اي  برق نگاهت را نمي پايد, مبا ﺪا

 

 بر ديگري افتد.

 

دو چشم من تو را ﺪيگر نمي خواند,بشوقي ﺪلكش وشيرين

 

 وتو هر چند بار ﺪيگري در چشمهايت جستجو باشد……

                                                      

                                               "هما میر افشار"

شنبه بیستم مهر 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

پنهان خورید باده

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

                           پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

                             عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

                         باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

                         مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

                           تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند

تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز

                        این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

                          خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

                             قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

                         کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

                          چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

شنبه بیستم مهر 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

قسم به نگاهت

قسم به نگاهت به چهره ماهت

بر ان صف مژگان .  به چشم سیاهت

که تیر بلا را نشانه منم.

قسم به بلایی که از تو کشیدم

به عهد و وفایی که از تو ندیدم

بر اتش عشقت زبانه منم

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

چندتا عکس

گالری عکس عاشقانه  گالری عکÃ - عكس عاشقانه گيشا ايراني  www.g

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

مصیبت

کسی حرف من انگار نمی فهمه

مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهاییم از من نمی دزده

درد من رو در ودیوار نمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب امروزیه من خالی تر از دیروز 

سقوط من در خودم سقوط ما مثل من

مرگ روزای بچگی از روز به شب رسیدن

دشمنی ها مصیبت سقوط ما مصیبت

مرگ صدا مصیبت مصیبت

مصیبت حقیقت حقیقت حقیقت

 

یکشنبه دوم تیر 1387  توسط شهاب و شهریار  |

 

 



سهم من این است

سهم من,


آسمانیست که اویختن پرده ای ان را از من میگیرد


سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است


و به چیزی در پوسیدگی غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست


و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:


"دستهایت را دوست می دارم"

vajakar@yahoo.com

 

 

مرگ می رقصد
آرام میگیرم
آتیش
یارا
مرا به خانه ام ...
اي خدا
ممنوع الوردود شدم
دلم من
مرا ببوس
ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد

 

مهر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

شهاب و شهریار
شهاب

 

عکسستان
icedragon
تلخترین لحظه هام
احمد
عاشقانه های باران
الهام
دریا
رعنا
شاهزاده کوچولو دردها(شکوفه)
عشق= علاقه شدید قلبی(فاطمه)
بحث های داغ الیس
سياه و سپيد

 

 

RSS 2.0