و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک. خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت....
در کوچه باد می آید... در کوچه باد می آید...
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی که با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش با لا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کند
سلام........سلام....
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور..سنگین..سرگردان
فرمان ایست داد.
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست. او هیچ وقت زنده نبوده است.
در کوچه باد می آید.
کلاغ های منفرد انزوا در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خواست
و گیسوان کودکی اش را در ابهای جاری خواهد ریخت
وسیب را که سر انجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد؟
ای یار. ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
ان برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار آن شعله بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز. ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ شروع به وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد
ما مثل مرده های هزاران هززار ساله به هم میرسیم
و آنگاه خورشید به تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار ان شراب مگر چند ساله بود؟
نگاه کن در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد.
و از میان شکل های هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد.
من عریانم . عریانم . عریانم
مثل سکوت میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق . عشق . عشق
من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن . راز ان وجود متحدی بود
که از حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
"فروغ فرخـــــــزاد" |